نیروی حال اثر اکهارت تول

شنبه, 02 تیر 1397 05:12

نویسنده : اکهارت تول
ترجمه : مسیحا برزگر
در زیر بخشهایی از این کتاب ارزشمند را قرار داده ام
حتما در خیابان به آدم هایی (( دیوانه )) برخورده ای که مدام با خودشان حرف می زنند .
خوب ، وضعیت آن ها با وضعیت تو و بسیاری از آدم ها ی (( نرمال )) دیگر چندان تفاوتی ندارد .
تنها تفاوت تو با آن ها این است که آن ها بلند بلند حرف می زنند و تو یواش و آهسته .
این سر و صدا در سر تو تفسیر میکنند ، نظریه می دهند ، قضاوت میکنند و شکایت و غیره ….
نفس زاده ذهن است ، نفس به لحظه حال اهمیتی نمی دهد ، نفس تنها گذشته و آینده را جدی می گیرد .
این وارونه انگاشتن حقیقت توسط نفس ، دلیل کارکرد غلط ذهن است .
زمان اصلا چیز خوبی نست ، زیرا پنداری است باطل آنچه که تو خوب و با ارزش می دانی ، زمان نیست
بلکه چیزی است بیرون از زمان ، لحظه حال است که واقعا ارزش دارد


هر لحظه نسبت به گذشته بمیر ، تو به گذشته احتیاجی نداری فقط هنگامی به گذشته رجوع کن که در ارتباط
با لحظه حال باشد . نیروی حال و کمال هستی را احساس کن حضور خود را حساس کن

هوایی را که به درون بدن تو وارد و خارج میشود احساس کن
لحظه حال تنها واقعیتی است که باید با آن مواجه شوی ، تو همواره با لحظه حال طرف هستی ، نه آینده ،
تو هرگز باآینده طرف نمی شوی .

جمله ” یک روز به چنگش خواهم آورد ” شور و سرمستی را از کارهای اکنون تو می ستاند با چنین فکری
تو همیشه منتظری تا یک روز زندگی را شروع کنی اگر با چنین الگویی در ذهن خود زندگی کنی ، به هر
چه و هر جا که برسی ، باز از لحظه اکنون خود نا راضی خواهی بود .
آیا به انتظار مدام عادت کرده ای ؟ چقدر از زندگی خود را در این انتظار صرف کرده ای البته انتظارهای
کوچک بد نیست ، مانند انتظار در صف اتوبوس ، فرودگاه یا انتظار برای مسافری که قرار است بیاید یا کاری که قرار است تمام شود و غیره ….
بسیاری از آدم ها همه عمر خود را صرف می کنند تا شاید عاقبت به روزی برسند که بتوانند واقعا زندگی کنند .
انتظار حالتی است از حالات ذهن ، انتظار اساسا به معنای آن است که تو آینده را می خواهی و لحظه حال را نمی خواهی .
هیچ عیبی ندارد که هدف هایی را برای خود تعیین کنی و برای رسیدن به آنها بکوشی
، اشکال در این است که این هدف ها را جانشین احساس از زندگی کنی و
آنها را با هستی اشتباه بگیری ، لحظه حال را وسیله کنی و به پای آینده بریزی .
آیا تا کنون به آسمان پر ستاره و بی منتهای شب نگاه کرده ای ؟ آیا با دیدن آنهمه شکوه و جلال و آرامش
حیرت نکرده ای ؟
آیا تا کنون حقیقتا به صدای جویبار در دل کوه گوش سپرده ای ؟ یابه صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام ؟
هشیاری نسبت به این چیز ها ، مستلزم خاموشی ذهن است . باید برای یک لحظه کوله بار شخصی دغدغه ها ، گذشته و آینده ، و همه دانسته های خود را زمین بگذاری ،
در غیر این صورت ، نگاه می کنی ، اما نمیبینی ، گوش می سپاری ، اما نمیشنوی . حضور کامل تو لازم است .
بسیاری از آدم ها چنان زندانی ذهن خویش اند که برای آن ها زیبایی طبیعت اصلا وجود ندارد . ممکن است که بگویند : ” چه گل قشنگی ” ، اما این گفته آن ها چیزی نیست ، مگر برچسب زدنی مکانیکی و ذهنی .
زیرا آن ها سکون و آرامش ندارند ، حضور ندارند ، گل را حقیقتا نمیبینند ، ذات گل را احساس نمی کنند ، قداست گل را احساس نمی کنند .
همان طور که خود را نمی شناسند ، ذات خود را حساس نمی کنند ، قداست خود را احساس نمی کنند .

همه چیز زنده است ، خورشید ، زمین ، سیاره ها ، حیوانات ، انسانها همه این ها مراتب ظهور آگاهی اند . خداست که خود را در صورت های گوناگون پدیدار می سازد .
به میلیون ها صورت گوناگون حیات بر روی کره ی زمین نگاه کن . در دریا ، در خشکی ، در هوا – هر یک از این میلیون ها صورت حیات ، خود را در میلیون ها صورت دیگر تکثیر می کند. برای چه ؟
آیا کسی یا چیزی دارد با صورت ها بازی میکند ؟ این پرسشی بود که روشنان باستانی هند طرح کردند . آن ها جهان را لی لا نامیدند ، بازی خداوند .
بیشتر صورت ها ی حیات پس از آنکه به دنیا می آیند ، دقایقی بیش نمیپایند و از بین میروند . صورت انسانی
نیز خیلی زود به خاک تبدیل می شود . و وقتی می رود ، چنان است که گویی هرگز نبوده است . آیا این
حقیقت ، غمبار یا ظالمانه است ؟ اگر در کثرت ها وحدتی نبینی چنین است .

———————–
پیشنهاد میکنم حتما این کتاب ارزشمند را مطالعه کنید
این کتاب جلد دومی دارد با عنوان ” تمرین نیروی حال ”
که هنوز آن را مطالعه نکردم
————————
شده ای غلام صورت ، به مثال بت پرستان
تو چو یوسفی ولی کن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را ، چو در آینه بینی
بت خویش هم تو باشی ، به کسی گذر نداری
مولانا

نامه ای به کودکی که هزگز زاده نشد

چهارشنبه, 30 خرداد 1397 03:58

دلیلی برای دروغ گفتن نیست، من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمی کنم، آنچه از زبان قهرمان این کتاب حکایت کرده ام، ماجرایی ست که برای خودم اتفاق افتاده است.

 

امشب فهمیدم که تو هستی، مثل یک قطره زندگی که از هیچ چکیده باشد!

 

سعی کن بفهمی، من از کسای دیگه نمی ترسم، کاری به کارشون ندارم، از خدا هم نمی ترسم! حتی درد هم نمی تونه منُ بترسونه، تموم ترس من از توست! تویی که دست سرنوشت از هیچ جدات کرده و به بطن من چسبوندت!

 

همیشه منتظرت بودمُ هیچ وقت آماده ی پذیرایی ازتُ نداشتم!

 

مدام این سوال ترسناک برام پیش می اومد که نکنه دلت نخواد به دنیا بیایُ متولد بشی! نکنه یه روز سرم هوار بزنی که کی گفته بود منُ به دنیا بیاری

 

زندگی یعنی خستگی! کوچولو! زندگی یه جنگه که هر روز تکرار می شه و عوض شادی هاش –که تنها قدِ یه پلک به هم زدن دووم دارن- باید بهای زیادی بدی

 

چه جوری حدس بزنم دلت می خواد به سکوت برگردی یا نه!

 

با این همه حاضرم دار و ندارم رو بدم تا تو فقط با یه اشاره بهم کمک کنی

 

نمی دونم کار مادرم درست بوده یا نه، وقتی خوشحالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده. ولی حتی وقتی خودمو بدبخت حس می کنم هم این آرزو رو ندارم که کاش به دنیا نمی اومدم! هیچی بدتر از نبودن نیست.

 

درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت می شه، جوری که حس می کنیم مثِ دست و پا همیشه باید باهامون باشه

 

راستش رو بخوای من از مرگ هم نمی ترسم، وقتی یه نفر می میره، معلومه که قبل از اون به دنیا اومده بوده و همچین کسی یه روزی هیچ بوده! من از هیچ وقت وجود نداشتن و از گفتن اینکه هیچ وقت زنده نبودم می ترسم!

 

من حتی وقتی واسه شکستا و دردایی که تو زندگی داشتم گریه می کردم، بازم اعتقادم این بوده که درد کشیدن از هیچ بودن بهتره

 

شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا... فکر می کنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه و نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست، کافیه یه نیسم بوزه و وجود اون جوونه رو به هیچ بدل کنه، یا پای بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره و دوباره برگردونتش زیر خاک، با تموم اینا اون نمی ترسه و قد می شکه و تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه. اگه یه روز سرم داد بکشی که چرا من رو به دنیا آوردی؟ بهت می گم من همون کاری رو کردم که درختا هزاران هزار سال قبلِ من کردن و می کنن. منم فکر می کنم کار درستیه!. مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها و رنجایی که انسان می کشه هزاران بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم، وقتی فهمیدیم هر دونه ایی بدل به درخت نمی شه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم می شن یا می میرن، نظرمون رو عوض نکنیم.

 

منطق ما پر چیزای ضد و نقیضه! ممکنه تو یه حرفی رو تایید کنی و همون دقیقه ببینی که برعکس اون حرف هم درسته. این منطقی که من امروز دارم، شاید فردا با یه اشاره ی انگشتم زیر و رو بشه!

 

سر این موضوع ناراحت نیستم، حتی وقتی نگاهم روی دری ثابت می مونه که اون با قدمای محکم ازش بیرون رفته و من هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکردم، چون حتی اگه نگه اش می داشتم باز هم من و اون حرفی واسه گفتن نداشتیم.

 

تو حامله گی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رو فتح کردی! نه دردایی که باید بکشی و نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داری رو کم رنگ کنن!

 

زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری.

 

وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلأ رو تو خودت حس می کنی! واسه پر کردن همین خلأ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه ایی پیدا کنی.

 

اگه پسر باشی می تونی هر وقت دلت خواست شورش کنی! می تونی دوست داشته باشی، بدونِ اینکه یه شب از خواب بپری و حس کنی داری تو باتلاق فرو می ری، می تونی از خودت دفاع کنی بدون اینکه لیچار بشنوی.

 

دوتا چیز ازت می خوام، یکی اینکه از معجزه ی به دنیا اومدن تمومِ استفاده رو ببری و دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی. پستی یه جونوره خونخواره که همیشه سر راهمون کمین کرده. ناخوشاش رو به بهونه هایی مثِ مصلحت و عقل و احتیاط تو تنِ تمومه آدما فرو می کنه و کم تر کسی هست که جلوش تاب بیاره. آدما تو خطر پست می شن و وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره می رن تو جلد خودشون.

 

راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقه ی گنده س که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کی رو می بینی داره از عشق حرف می زنه، کشیشا، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمه ی لعنتی که همه جا و تو تموم دنیا وردِ ذهن آدماست، متنفرم! چرا هیچ کس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه، خیلی دلم می خواست معنیش رو بفهمم، تشنه ی فهمیدن معنی اونم!

 

از این موضوع بین خودمون حرف زدن یه چیزه و گفتنش به کسایی که درکت نمی کنن یه چیز دیگه ست.

 

زخما خوب می شن جاشونم کم کم از بین می ره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه.

 

کوچولو! چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که دستات هم شکل گرفتن...

 

حاضرم هر چی دارم بدم تا تو سکوتتُ بشکنیُ، پا تو زندونی بذارم که توش قایم شدیُ خودم نگهبانشم، حاضرم هر چی دارم بدمُ تو رو ببینمُ صدات رو بشنوم، تو با من یه جفت عجیب درست کردیم، همه چیز تو به من بستگی داره و همه چیز من به تو، اگه تو مریض بشی من مریض می شم و اگه من بمیرم تو هم می میری، با این همه نه من می تونم باهات اختلاط کنم نه تو با من، با وجودِ این که توی دنیای خودت عقل کلی، بازم نمی دونی من چه شکلی امُ چند ساله امُ به چه زبونی حرف می زنم، نمی دونی از کجا اومدمُ، کجامُ، چیکاره ام.

 

هزارتا زنگوله تو صدایِ خنده هاشه، هیچ وقت نفهمیدم چه طور اینطوری می خنده، ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدر قشنگیایِ زندگی رو بدونن و خوب بخندن، گریه کردن آسونه و خندیدن سخت!

 

وقتی چیزی واسه تماشا کردن نداشته باشی بهتر به حرفام گوش می دی!!!

 

گفتنِ همه چیز آسون نیست.

 

تو تنهایی، یه تنهاییِ با شکوه، تنها تجربه ت خودتی، ولی ما رو نمی شه شمرد، هزاران هزار آدمیم، تجربه های هر کدوممون به اون یکی وابسته ست، همینطور شادیا و رنجامون...

 

توی دنیا تنها نیستی و اگه بخوای خودت رو از بودنِ اجباری با دیگران خلاص کنی، موفق نمی شی. تو این دنیا کسی نمی تونه مث تو تنها باشه و خودش احتیاجای خودش رو رفع کنه، اگه بخواد این کار رو بکنه کارش به جنون می کشه. یا تو بهترین حالتش شکست می خوره. گاهی بعضیا این کار رو امتحان می کنن، می رن تو دلِ جنگل یا می زنن به دریا و قسم می خورن که به دیگرون نیازی ندارن و هیچ کس نمی تونه اونا رو پیدا کنه، ولی پیداشون می کنن، حتی گاهی خودشون بر می گردن.

 

بعدها درباره ی آزادی زیاد می شنوی، اینجا ما کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه ی عشق به لجن کشیده شده...

 

تو هم کم کم بهشون عادت می کنی، رام می شی، اونقدر بهشون عادت می کنی که بدونِ اونا زجر می کشی! این سر رشته ی تموم اسارتاییه که همیشه حلقه یِ اولش پیشه منه، چون تو بهم محتاجی.

 

تو هر جامعه ای زندگی کنی، نمی تونی با این اصل که هر کی قوی تر و بد دل تره، همیشه برنده ست، بجنگی.

 

همیشه کسی هست که اون یکی رو می کشه یا پوست از تنش می کنه تا خودش باقی بمونه.

 

مادرِ دخترک از خودش می پرسید که امروز باید با کدوم غمِ آبکیه زن صاحب خونه هم دردی کنه!! قبل از زدنِ زنگِ خونه به خودش می گفت شجاع باش...

 

تو هر نظامی به دنیا بیایُ، آدماش هر دینی که داشته باشن، بازم یه زنِ حامله هست که فرشا رو پاک می کنه و یه دختر کوچولو هست که واسه خوردن شکلات تحقیر می شه...

 

هر کس به تو گفت: تو کشور ما عدالت برقراره! تو بهش بگو: دروغ گو. و ازش بخواه بهت ثابت کنه که تو کشورش یه سری غذا مخصوصِ مایه دارا و یه سری غذا مخصوص بی پولا نیست. زمستون فقط فصل پول داراست! اگه پول دار باشی سرما برات یه شوخیه که می تونی با پالتو پوست کلکش رو بکنی، گرم بشی، تازه بعدش بری اسکی! اگه بدبخت باشی سرما برات به بلایِ آسمونیه، اون وقت یاد می گیری چه جوری از منظره های پوشیده از برف متنفر باشی...

 

گرسنگی آدمُ حسابی وسوسه می کنه.

 

همیشه با وعده وعید سرمون رو گرم کردن، به یه سری کلک و دروغ که لباسِ امیدُ تنشون کردن تا باهاشون ما رو آروم کنن.

 

واقعا فردای من و تو از راه می رسه؟!

 

میلیون ها ساله که آدما به امیدِ رسیدن فردا صاحب بچه می شن و آرزو دارن که بچه هاشون فردای بهتری داشته باشن، واسه خوشبخت بودن داشتن خونه ای که حرارت مرکزی داره بسه؟! البته وقتی از سرما می لرزی حرارتِ مرکزی چیز خوبیه، ولی اون نمی تونه خوشبختت کنه و از حیثیتت دفاع کنه، حتی با داشتن دستگاه حرارت مرکزی هم باید دروغا و کلاه برداریا رو تحمل کنی، فردا بازم برات مث یه دروغ باقی می مونه.

 

دنیا عوض می شه ولی همه چیز مث سابق باقی می مونه!

 

منُ یاد اون ارتشی می ندازی که هیچ وقت نمی رسید!

 

از اون بدم می اومد، از اون و تمام کسایی که فکر می کنن با قانونای زورکی شون می تونن به کسای دیگه کمک کنن.

 

زن بودن یه مدرسه ست برای آَشنا شدن با خون!

 

از اینکه تا حالا نخندوندمت پشیمونم...

 

آدم تا وقتی می تونه محترم باشه که به کسای دیگه احترام بذاره.

 

اعتقاد داشتنِ آدم به خودش باعث می شه دیگرونم به اون معتقد بشن.

 

شجاعت خواهرِ خوش بینیه، من خوش بین نبودم چون شجاع نبودم!

 

جلو برم یا عقب؟ اگه برگردم عقب وضعیت بدتره، چون باید دوباره از راهِ پر از چاله چوله ای که اومدم برگردم، ولی اگه جلو برم لااقل این امیدُ دارم که شاید جاده بهتر بشه!!

 

خطی که زرنگ و احمق رو از هم جدا می کنه گاهی اونقدر نازکه که دیده نمی شه.

 

هر چی خودمُ کوچیکتر می کردم اون کله شق تر می شد.

 

تا یه چیزِ تمیزُ سفید پیدا می شه، آدمی زاد می ره سراغش و با چیزایی که روش جا می ذاره کثیفش می کنه. بعدش از خودش می پرسه چرا؟! چرا؟ چرا؟...

 

جمله هاش مث یه بادِ سرد تو اتاق شروع به وزیدن کرد.

 

هر حامله گی مانند اختراعی ست که نتیجه اش ممکن است باشکوه یا ترسناک باشد!

 

متاسفانه در خیلی از موارد زندگی ما برابر است با مرگِ دیگری و زندگی دیگری برابر است با مرگِ ما.

 

کسی از دلِ کس دیگه ای خبر نداره.

 

شما نه حق دارین ازش دفاع کنین، نه حق دارین محکومش کنین، چون تو قلب و روح اون نیستین.

 

واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره.

 

وقتی به آرزوت می رسی حس می کنی گمش کردی.

 

کاش پیدا کردن یه حقیقت، حقیقتای ضدِ اون حقیقت رو پیش نمی آورد.

 

فکر کردن یعنی درد کشیدن و دونستن یعنی بدبختی!

 

فقط کسایی می تونن جلو برن که مدام واسه خودشون سوال مطرح می کنن.

چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

سه شنبه, 29 خرداد 1397 05:30

کتابی که در ایران از چاپ شصتم فراتر رفته و خوانندگان بسیاری را به خود جلب نموده است.نویسنده‌ی آمریکایی این کتاب، سالیان بسیار در مقام هنرمند (نقاش) و خطیب، نامی بلندآوازه داشت. افراد بی‌شماری در کلاس‌هایش شرکت می‌جستند و از این طریق، پیام معنویت را به گروهی وسیع می‌رساند. بزرگ‌ترین راز موفقیتش این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بی‌تکلف و شوخ‌طبع. هرگز نخواست قراردادی و ادیب مآب یا دارای نفوذی تحمیلی باشد. در ادامه می توانید توضیحات تکمیلی و لینک  دانلود را مشاهده کنید.

 

بخش‌هایی از کتاب:

زندگی، یک بازی است؛ بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است. زندگی، بازی بزرگ داد و ستد است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛ و هر چه بدهد بازخواهد گرفت. اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت. و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد. همچنین به ما آموخته‌اند که قوه‌ی تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.


هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند- دیر یا زود- در زندگی‌اش نمایان می‌شود. مردی را می‌شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می‌ترسید. او آن قدر به آن مرض اندیشید و درباره‌اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فراگرفت و مرد. او در واقع، قربانی خیال‌پردازی خود شد. برای پیروزی در بازی زندگی، باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم. کسی که به قوه‌ی تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را تصور کند و ببیند، خواهد توانست به همه‌ی مرادهای به حق دلش- خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت و خواه دوستی و یا هر آرمان بزرگ دیگر – برسد.

در بازی زندگی، کلام نقشی تعیین کننده دارد؛ چه بسیارند کسانی که با کلام کاهلانه‌ی خود، به زندگی‌اشان مصیبت فرا خوانده‌اند. مثلاً زنی ثروتمند مدام به شوخی می‌گفت: «دارم خودم را برای زندگی در خانه‌ی مساکین آماده می‌کنم.» با تصویر نقش تنگدستی و تهیدستی بر ذهن نیمه هوشیار، چند سالی نیز نگذشت که کارش به همانجا کشید. خوشبختانه این قانون در هر دو جهت کار می‌کند. یعنی می‌توان فقر را نیز به ثروت بدل کرد. وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است. اما از طریق آرزو، ایمان، یا کلام به زبان آمده، می‌تواند نمایان شود. خداوند آشکارا گفته است که نخستین حرکت را انسان باید انجام دهد. بخواهید که به شما داده خواهد شد. بطلبید که خواهید یافت. بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد.

کتاب «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین» نوشته‌ی نقاش، نویسنده و مشاور آمریکایی «فلورانس اسکاول شین» و ترجمه‌ی نویسنده و مترجم صاحب‌نام ایرانی «گیتی خوشدل» است. همان‌طور که از نام کتاب مشخص است، این کتاب مجموعه‌ی چهار نوشته‌ی اسکاول ‌شین است. این چهار کتاب عبارت‌اند از: «بازی زندگی و راه این بازی»، «کلام تو، عصای معجزه‌گر توست!»، «در مخفی توفیق» و «نفوذ کلام». زبان اسکاول شین ساده، صمیمی، بی‌تکلف و طنز است؛ ازهمین‌رو به‌راحتی با خواننده ارتباط برقرار می‌کند و در انتقال پیام‌های خود که پرده از حقیقت زندگی بر‌می‌دارد، بسیار موفق بوده است. در بخشی از کتاب «بازی زندگی و راه این بازی» می‌خوانیم: «بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است. هرچند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی‌توان در این بازی برنده شد و پیروز بود و عهد عتیق و عهد جدید، با وضوحی شگفت‌انگیز قواعد این بازی را بیان می‌کنند. عیسی مسیح آموخت که زندگی، بازی بزرگ دادوستد است؛ زیرا آنچه آدمی بکارد، همان را درو خواهد کرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند، به خود او باز خواهد گشت و هر چه بدهد باز خواهد گرفت.» انتشارات «پیکان» چاپ شصتم این کتاب را در سال ۱۳۸۶ منتشر کرده است.

فلورانس اسکاول شین (به انگلیسی: Florence Scovel Shinn)‏ (۲۴ سپتامبر ۱۸۷۱ - ۱۷ اکتبر ۱۹۴۰) تصویرگرکتاب و هنرمند آمریکایی بود که از میانه عمرش به فرقه تفکرنو پیوست و کتبی در ترویج دیدگاههای این فرقه نوشت.او در یک خانواده‌ی کهن "فیلادلفیایی" به دنیا آمد و سالیان بسیار در مقام نقاش و متافیزیسین و سخنران، نامی پرآوازه داشت و با خدمت بزرگ شفا بخشیدن، هزاران تن از مردمان را در گشودن گره‌ها و از بین بردن دشواری‌های زندگی شان، یاری نمود. وی سالها در نیویورک، دانش الهی را تدریس می‌کرد. افراد بی‌شماری در کلاس هایش شرکت می‌کردند و از این راه، پیام معنویت را به بخش گسترده‌ای از مردم می‌رساند. بزرگترین راز موفقیتش این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بی‌تکلف و شوخ‌طبع. هرگز نخواست قراردادی و ادیب‌مآب یا دارای نفوذی تحمیلی باشد. از این رو هزاران تن که نتوانسته بودند از طریق سنتهای قدیمیتر یا حتی شامختر، پیام معنویت را دریابند _یا دست‌کم در آغاز راه، کتابهای متعارف مابعدالطبیعه برایشان چندان جذابیتی نداشت_ به او پناه می آوردند. هرچند بسیار معنوی و روحانی بود، معمولاً معنویت و روحانیتش در پس برخورد ساده و راحت با موضوع موردبحث پنهان می‌شد. گرایش فنی و فرهنگستانی نداشت و با مثالهای آشنا و عملی و روزمره آموزش می‌داد. پیش از آن‌که آموزگار حقیقت شود برای کتابها نقاشی می کرد.

 شهر کتاب

معرفی کتاب “برباد رفته”

دوشنبه, 28 خرداد 1397 06:05

نام کتاب : بربادرفته

 

نویسنده : مارگارت میچل

 

مترجم: پرتو اشراق

 

انتشارات: آگاه

 

 

 

درباره  کتاب برباد رفته

نخستین چاپ داستان «بر باد رفته» که برنده دو جایزه ادبی بزرگ شده است سی ام ژوئن سال 1936 انتشار یافت و به توزیع داده شد.. او به‌خاطر نوشتن این رمان در سال ۱۹۳۷ برنده جایزه ادبی پولیتزر شد

«برباد رفته» پرخواننده ترین داستانی است که تاکنون در آمریکا نوشته شده است. این داستان که در زمینه جنگ داخلی خونین و ویرانگر آمریکاست به چهل زبان دیگر ترجمه و در سراسر جهان انتشار یافته و بر پایه آن یک فیلم سینمایی موفق ساخته شده است.

نویسنده این اثر بانو «مارگارت میچل (پگی)» است که کار نوشتن آن را از سال 1926 آغاز کرده بود. هدف نویسنده که خود از مردم جنوب آمریکا و متولد شهر آتلانتا است که این شهر در جریان جنگ داخلی ویران شد این بود که چنان مصائب این برادرکشی

را در قالب داستان بیان دارد که در هیچ نقطه ای تکرار نشود.

این داستان آن چنان دلچسب و نافذ بوده است که از آن زمان تا کنون هر سال یک تا چند بار تجدید چاپ شده است. این تنها اثر مشهور مارگارت بود، زیرا نویسنده داستان 16 اوت 1949 ، پیش از آن که 49 ساله شود درگذشت. وی چند روز پیش از آن هنگام

عبور از یک خیابان در شهر اتلانتا با یک تاکسی تصادف کرده و دچار خونریزی مغزی شده بود. هنگام تصادف، راننده تاکسی مست بود و به همین دلیل به 40 سال زندان محکوم شد. بانو مارگارت 8 نوامبر سال 1900 به دنیا آمده بود.

 

-منبع: اختصاصی سایت آسمونی

 

فشرده ای از داستان مدیر مدرسه :

یکشنبه, 27 خرداد 1397 04:53

راوی داستان که از آموزگاری به تنگ آمده است ، برای آسودگی خود و داشتن درآمد بیشتر و بی دردسر به مدیری دبستان رو می آورد ، بی آنکه بداند چه دردسرهایی در پی خواهد داشت. دبستان «شش کلاسه نوبنیاد» ی در «دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه کوه تنها افتاده بود. و آفتاب رو بود . یک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده‌ ها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اینکه راه بچه هاشان را کوتاه بکنند ، بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عباسی بشود صد تومان».

مدیر که خود را هیچکاره می داند و آمده تا گوشه ای آرام در دفترش از گچ خوردن و بیهودگی کار آموزگاری خود را برهاند ، با دشواری سرپرستی «یک ناظم و هفت تا معلم و دویست و سی و پنج تا شاگرد» روبرو می شود. پس همه توان خود را به کار می گیرد تا کمبودها و نارسایی‌ها را به گونه ای سروسامان دهد.

از آنجا که فرهنگ (آموزش و پرورش) همکاری اندکی می کند ، دلسوزانه از پدر و مادر ها و همسایه‌ ها و مردم آن کوی و برزن کمک خواسته می شود. برای فرونشاندن آشوبها و درگیری‌ های پیش آمده ، کدخدا منشی شیوه مناسبی شناخته می شود. یکی از آموزگار ها سر از زندان در می آورد ، دیگری از بیمارستان. بی شرمی آموزگاری که به یکی از شاگردان عکس‌های لختی زنی را می دهد تا با آن کاردستی درست کند.

دست آخر ، مدیر به دنبال دادخواستی به دادگستری فراخوانده می شود. با آنکه گویا دادخواست پی گیری نمی شود ، مدیر درخواست کناره گیریش را روی همان برگهای نشاندار دادگستری می نویسد و برای دوست پخمه ای که تازگی سرپرست فرهنگ (آموزش و پرورش) شده، می فرستد.

بخشی از داستان « مدیر مدرسه » اثر جلال آل احمد :

پیش از هر امتحان کتبی که توی سالون می شد ، خودم یک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان بی جا است و باید اعتماد به نفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و از این مزخرفات … ولی مگر حرف به گوش کسی می رفت؟ از در که وارد می شدند ، چنان هجومی به گوشه های سالون می بردند که نگو! به جاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی می جستند و ترسان و لرزان ، یک بار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثل این که از ترس لذت می برند.

خودشان را به ترسیدن تشجیع می کردند ؛ بسیار نادر بودند آن هایی که روی اولین صندلی می نشستند و کتاب هاشان را به دست خودشان به کناری می گذاشتند. اگر معلم هم نبودی یا مدیر ، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ها با هم قرار و مداری دارند و کدام یکی پهلو دست کدام یک خواهند نشست. از هم کمک می گرفتند ، به هم پناه می بردند؛ در سایه ی همدیگر مخفی می شدند؛ یک دقیقه دیرتر دفتر و کتاب شان را از خودشان جدا می کردند!

مگر می توان تنها ـ تک و تنها ـ با امتحان روبرو شد ؟ یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکی شان بایستم و ببینم چه می نویسد. ولی چنان مضطرب می شدند و دست شان چنان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند و تازه چه خطّی ؟ چه خط هایی ! … بی خود نیست که تمام اداره ها محتاج ماشین نویسند ؛ نمی دانم پس این معلم خطّ شان چه می کرد ؟

گرچه تقصیر او هم نبود ، می شد حدس زد که قلم خودنویس های یک تومانی هم در این قضیّه بی تقصیر نیستند … گردن می کشیدند تا از روی دست هم ببینند؛ خودشان را فراموش می کردند تا چه رسد به محفوظات شان ! حتّی اگر جواب سئوال را هم می دانستند باز در می ماندند. یادشان می رفت یا شک می کردند. تازه سئوال امتحان چه بود ؟ ـ سه گاو جمعاً روزی فلان قدر شیر می دهند ، اوّلی دو برابر دومی و دومی یک و نیم برابر سومی ؛ معیّن کنید هر کدام روزی چه قدر شیر می دهند یا وظایف کودکان نسبت به پدر و مادر یا رودهای چین و ازین اباطیل … و چه وحشتی!

می دیدم که این مردان آینده ، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصاب شان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه ، اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است ، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود ، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه ! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!

آسمونی