نقد لافکادیو,شل سیلور استاین

پنج شنبه, 24 خرداد 1397 04:11

در بین نوشته های سیلور استاین لافکادیو شیری که جواب گلوله را با گلوله داد، بیش از همه به رمان نزدیک است گر چه ظاهر کتاب به نوشته های بلند شباهت دارد و خود متن به لحاظ طول به داستان بلند یا رمان کوتاه نزدیک تر است . البته شکل و شمایل کتاب به صورت رمان با فصل ها و شماره صفحات درشت و جلد سخت ، خواننده را بیشتر به جهتی سوق می دهد که کتاب را رمان به حساب بیاورد و نه نو شته ای توصیفی ، گو این که بلندی داستان در حد رمانی برای نوجوانان با حتی کتابی ساده نیست. (سیارک)
شکل کوتاه تر داستان که بار اول درنوامبر 1963 پلی بوی به چاپ رسید، در هفت صفحه آمده بود که قواره واقعی کتاب را میرساند که با شکل ظاهرا بسط یافته آن در بین جلد های کتاب برابری می کند.
طرح داستان در مقایسه با داستان ساده "درخت بخشنده" یا حتی شعرهای بلند مجموعه های شعر سیلور استاین پیچیده تر است. لافکادیو یک جانور وحشی جنگلی و تک تیر اندازی است که مهارتش را از راه تمرین کردن با تفنگ شکارچی ای که خورده کسب کرده است. هر وقت هم که به گلوله بیشتری احتیاج پیدا می کند به راحتی چند شکارچب دیگر را می خورد. تا وقتی می رسد که دیگر شکارچی ها مزاحم شیرها نمی شوند،زیرا تعدادی از همقطارانش قبلا به طور مرموزی سر به نیست شده اند و لافکادیو هم ماهرترین تی انداز دنیا شده ، هم در نظر خودش و هم از نظرسیرک داری که در جنگل با او روبرو می شود و او را به شهر می کشاند.
لافکادیو از شهرتی که نصیب او شده شادمان است و رفته رفته به لحاظ آرایش سر ، سرو وضع،لباس پوشیدن، مسافرت های تفریحی،خیل مشتاقانی که از جنس لطیف آدم ها می شود. تا این که یک روز احساس بیهودگی و پوچی به سراغش می اید و چیزی تازه می خواهد. سیرک دارحامی اش پیشنهاد شکار می کند و شیر در این ماجرا با شیری دیگر روبه رو می شود که او را از قبل می شناسد. اکنون در یک سو همقطاران شکارچی قرار گرفته اندکه او را به تیر اندازی ترغیب می کنندو در سوی دیگر شیری است که او را به یاد اصلیت او می اندازد و او را متوجه دمش می کند. سر انجام لافکادیو آشفته و سردرگم صحنه درگیری را ترک می کند و دیگر کسی از او خبری نمی شنود.

داستان طرح روشنی دارد، لافکادیو هر چه بیشتر انسان می شود، شهرنشین تر و جهان دیده تر می شودوحرص و نیاز به خوش گذرانی اش فزونی می یابد.

با این حال حضور سیلور استاین در طول روایت داستان مثل همیشه ، موضوع را به جهتی دیگر می کشاند.عنوان کامل کتاب برروی جلد این است:"سرگذشت لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد، از زبان عمو شلبی"


هرگاه این داستان را زندگینامه خودنوشت فردی با کمترین پرده پوشی بینگاریم ، می توان گفت که خواننده ، بخصوص خواننده بزرگسال حق دارد آن فرد را خود سیلور استاین فرض کند.ظاهرا قضیه از این قرار است که سیلور استاین در پشت نقاب عمو شلبی داستانی برای بچه ها تعریف می کند ، با این حال ابایی ندارد که گاه و بیگاه برای خواننده بزرگسال شوخی با مزه و گاه همراه با اندکی بی نزاکتی بپردازد.

مثلا اشاره به نوشیدن ابدوغ پیش از رفتن به رختخواب و پشت بند آن تلو خوردن هم پیاله ها برای خواننده آگاه یاد آور نوشیدنی قبل از خواب است.وقتی شیر مزاحم استراحت شبانه عمو شلبی می شودکه می خواهد سرگرم خواندن مجله جئوگرافیک و نوشیدن شیر کاکائوی داغ بشود بزرگسالی که با جاذبه های این مجله برای آدم های بالغ آشناست درمی یابد که عمو شلبی مجله را صرفا برای مطالب علمی آن اط نظر نمی گذراند.شلبی این نقال پیر خوش قلب ، داستان را با آغاز غیر واقعی شروع می کند، بعد حرف خود را پس می گیرد و بالاخره داستان را از همان جای اول که شروع کرده بود ، آغاز می کند. او در قالب اول شخص همه جا سر به سر خواننده می گذارد. بیان خودمانی و جزئیات دقیق ، به داستان حالت باورپذیر و گفتاری می دهد که خود از ویژگی های کار سیلور استاین است.یدای راوی در اینجا کمتر بزرگسال و تمسخرآمیز است. این را در مقایسه با الفبای انگلیسی عمو شلبی می گوییم که در آنجا بچه عاقل ، شاید هم بزرگ تر و صد البته خواننده بزرگسال می داند که سیلور استاین با لحنی تمسخر آمیز می خواهد سر بچه ها کلاه بگذارد، آنها را گیج کند و به کارهایی بازیگوشانه و باورنکردنی وا دارد، که مایه تاسفشان بشود.آری ، در لافکادیو صدا مظمئن تر و قابل اعتمادتر است. سیلور استاین در یک جای داستان ارعا می کند که کودک مخاطب داستان به واقع در ضمن یک رویدادحضور دارد ، اما آن قدر محو تکاشای ماشی آتش نشانی شده است که متوجه عمو شلبی و شیر همراهش در یکی از خیابان های شلوغ شیکاگو نمی شود. عمو شلبی راوی بندرت خورا پنهان می کند و اگر هم چنین کند باز در اندک زمان ظاهر می شود.


سیلور استاین از این رو به فن حضور نویسنده متوسل می شود و در این مورد خاص خواننده را هم به حضور دعوت می کند، تا فانتزی شیر خود که در یکی از خیابان های اصلی شهر شیکاگو گردش می کند، حال و هوای واقعی بدهد.

اسامی جاهایی مانند خیابان پنجاه و هفتم یا خیابان دورچستر و تاریخ هایی مانند روز جمعه ، هفدهم دسامبر باعث می شودتا فانتزی قصه گو در لابلای پوشش زمان و مکان واقعی پنهان بماند.
خواننده بزرگسال در این موارد احتمالا می کوشد تا زمان ها و مکان های خاص را به یاد بیاورد، به این امید که لطایف پنهان احتمالی را دریابد. اما همان گونه که در نوشته های دیگر سیلور استاین دیده ایم، خواننده از چنین جست و جوهایی طرفی بر نمی بندد. نه باشگاه پلی بوی در خیابان دورچستر واقع شده و نه خیابان پنجاه و هفتم شیکاکو و رستوران های شهره آفاق دارد. در پخت و پز رستورانی که شیر و عموشلبی به آنجا می روند ، نیز ظاهرغرض و مرضی وجود ندارد. صورت غذا مشتمل بر خوراک فیله و املت، نشان دهنده مکانی است که هیچ قوم و قبیله یا تمایز خاصی را نمی رساند.
این رستوران احتمالا رستورانی معمولی است که می تواند غذااهای سنتی دیرطبخ آماده کند.هر چند علاقه مفرط شیز به مارشمالو نشان داد کهمی توان با فشار سر آشپز را به بیشتر از آن واداشت.
موضوع غالب داستان نقطه مقابل نشانگان کودک وحشی یعنی این که هرگز به انسان مبدل نمی شود، اما همبن که با شادی ها و نومیدی های آدمی آشنا شد، دیگر به راحتی نمی تواند به عالم حیوانیت برگردد، سخن کوتاه ، دیگرهرگز نمی توانی به خانه و کاشانه ات برگردی. در پایان داستان لافکادیو را می بینیم که از حل معمای خود که آیا به انسان ها وفادار باشد یا به شیرها روی برمی تابد و سر خود را می کیرد. دیگر هرگز با عمو شلبی ارتباط نمی گیرد، هر جند راوی داستان آشکارا هنوز منتظز است روزی از او کارت پستالی برسد. پایان باز داستان ، که در آن نهاد واقعی شخصیت ، ناگشوده باقی می ماند، از شگردهای نمونه وار سیلور استاین است ، به ویژه در مواردی که شاه بیت طنزآمیزی برای پایات دادن به داستان حاضروآماده در اختیار ندارد.
در اینجا با ممکن نمایاندن این احتمال ، که شاید لافکادیو در جایی دیگر خوش و سرگرم است و همین که کسی از او خبری ندارد، می تواند دلیلش این باشد که به عالم حیوانی خود باز گشته است و در علم حیوانی خود در آرامش به زندگی ادامه می دهد، پایان داستان از غم انگیزی طفره می رود. اینها همه گمان است که همین گمان ها ، بی تردید خیال خواننده را از غم و اندوه خرد کننده شیر که شهر و دیاری در بین آدمیان ندارد دور می کند.این که لافکادیو خود را شکارچی می داند و با ابراز کردن صریح عزم خود به کشتن همنوعان عازم صید و سیاحت می شود، نشان دهنده تباهی است که خوشی های بشری می تواند بدان بینجامد. تماس با انسان ها وهم در افتادن او به ورطه شهرت و ثروت ، چنان ماهیت او را دگرگون کرده است که از یاد می برد شکار کردن همنوع کاری خصمانه است. وقتی در آغاز کتاب ، لافکادیو به صورت شیری جوان برای اول بار با شکارچی رویارو می شود ، می بینیم که خصومت حیوانات با انسانها داتی نیست. در حقیقت این خصومت با فرضیات نادرست انسان ها به پیش رانده می شود که شیرها به طور طبیعی آدمخوارند و راهی جز شکار کردن و تخته پوست کردنشان وجود ندارد. باز تعارض میان انسان و شیر با این پیش فرض های مقرون به حقیقت شیرها بکار می افتد که یگانه آرزوی شکارچیان ، شکار آنهاست.اما لافکادیو مثل شیرهای دیگر نیست که خود به خود از انسان و چوب دست هایشان کهصداهای خنده دار دارند فرار کند. او در پیش فرض های شیر ها چون و چرا می کند و ار آهنگ کلمات خوشش می آید، این فرض او شکارچی ها جالب و احتمالا دوست هستند به تصورات ابتدایی کودکانه می ماند.
با سادگی ملیح روی صدای واژه شکارچی مکث می کند:" راستش از آهنگ این کلمه خوشش آمد . خودتان می دانیدکه بعضی ها از آهنگ کلمه هایی مثل توسکالوسا یا تاپیوکا یا گاریوکا یا گامبو خوششات می آید. حالا این شیر هم از آهنگ کلمه "شکارچیها" خوشش آمده بود" در حقیقت مارشمالو همب به دلیل آهنگ کلمه اش ، دل لاقکادیو را می برد و گرنه هرگز مزه آن را نچشیده است. غرق شدنش در صداهای زبان انسان، پشتکار و ای بسا وسواس فکری اش برای تک تیر انداز شدن،نشانه تخیلاتی است که نسبت به انسانها و زندگی شان دارد. سادگی و اشتیاق وسواس گونه اش به چیزهای تازه و طرفه، او را به شهرت و ثروت ، به لذت های انسان ها و عاقبت بر سر دوراهی می کشاند.
اما نگاه و برخورد خالی از تعصب لافکادیو به شکارچی ها جنبه خاصی از شخصیت شان را برملا نمی کند. تصویری که لافکادیو از شکارچی می بیند، یکی از تصویرهای سیلوراستاین از غارتگر شکارچی زشت، با شانه های فرو افتاده و چهره فرومایه است که لافکادیو را همان طور که خود می خواهد می بیند، یعنی به هیئت آدمخواری که فقط برای این آفریده شده که با تیر شکارچی ها کشته شود. وقتی به لافکادیو می گوید،دست هایش را بالاببرد، شیر این کار را با شادی و بازیگوشی انجام می دهد، طوری که گویی مجسمه بازی می کند. وقتی تفنگ شکارچی به دلیل پر نبودن شلیک نمی شود، بی برو برگرد انتطار دارد لافکادیو مثل اجرای نقش در یک نمایشنامه از پیش ترتیب داده شده ، دست ها را همچنان بالا نگه دارد تا شکارچی او را شکار کند، اما لافکادیو با زودرنجی کودکانه و با روشن بینی قاطع از این کار سرباز می زند و با تحقیری آشکار می گوید که اوشکارچی "خوبی" نیست و او را می خورد . این فصل با نمایی پایان می یابد که لافکادیو با تفنگ شکارچی در دهان از منطر بیننده دور می شود. این تصویر ، پایان فصلی را که در آن شیر و شکارچی به حقشان رسیده اند ، به خوبی جمع و جور می کند، با این حال نمونه ای از شوخی های شیطنت آمیز سیلور استاین نیز در آن نهفته است، نشیمن کاه شیر در این تصویر برهنه است و این از جمله شوخی های تصویری سیلور استاین است که در مجموهای شعرش بارها به چشم می آید. می دانیم که لافکادیو شیر است نه انسسان اما این مانع از سر به سر گذاشتن سیلور استاین با خواننده نمی شود.

لافکادیو مثل همه بچه ها که از چیزهای تازه به وجد می آیند ، از جزئیات زندگی انسانها در شهر لذتت می برد، مثل بجه ها مرتب با آسانسور هتل بالا و پایین می رود و ظاهرا دستگاه گوارشش مثل بچه ها آهنین است ، به رغم آن که تنش "بوی حیوان می دهد" به حکم طبیعت از حمام کردن سر باز می زند مقاومت می کند کو این که مقاومت در پایان به تسلیم می انجامد زیرا این خصلت کوذکی است گیریم که حمام کردن گام نخست او در استحاله شدن به صورت انسان باشد. 
بعد از حمام نزدآرایشگر و خیاط می رود تا اولی ناخن هایش را مانیکور کند و دیگری یک دست لباس کامل برایش بدوزد.
این خدمات که نوع مجانی آن ، نهایت آرزوی هر مصرف کننده است ، به ضرب غریدنش فراهم می شود.
اگر چه قدرتش را همه جا بکار می برد این کار ظاعرا از روی بی مبالاتی است،طوری که گویی صرفا کج خلقی اوست که کارش را پیش می برد و نه اعمال قدرتش.
این واقعیت که او شیر است و مردم به سبب شیر بودنش از او اطاعت می کنند ، در این مرحله از داستان بر او آشکار نیست.
لافکادیو در پی رفتن به آرایشگاه و خیاطی ، طعم اوج متمدن شدن یک شیر یا یک کودک را می چشد که همان صرف ناهار در یک رستوران مجلل است.
او مثل یک بچه بی سواد مرتکب خطا می شود.وقتی به او می گویند، در صورت غذاهای این رستوران همه جیز خوشمزه است، صورت غذاا ها را می خورد و بعد مثل کودکی که ذائقه اش در پی چیزهای آشناست، در خواست مارشمالو می کند،
فقط مارشمالو.
پیشخدمت برای این که تجربه صرف غذا در یک رستوران واقعی را برای او فراهم کند . برایش کباب مارشمالو می آورد و "مارشمالوی نیمرو و مارشمالوی جوشانده و مارشمالوپ (یعنی سوپ مارشمالو)" و چند جور مارشمالوی دیگر از جمله "مارش همه چیز" می آورد.
سیلور استاین از ارائه غذاهای جالب ، حتی اگر این غذااها حال آدم را به هم بزند ، هم خودداری نمی کند.
مثلا در این مورد از "مارشمالو با سس گوجه فرنگی" اسم می برد که با طنز نپخته بچه هاخیلی هم بامزه است!

 


لافکادیو با ذوق خاص کودکان ، برای چیزهای تازه به دنیای سیرک قدم می گذارد، به دور دنیا سفر می کند، مهارت خود را در تیر اندازی به رخ می کشد و هوادارنش را خشنود می کند. رفته رفته در خط تفریحات آدم های مشهور و پولدار می افتد، مثل غواصی با ماسک اکسیژن و گلف بازی و رقصیدن در کلوپ ها با زیباترین دختر ها و در ساحل ریویرای فرانسه لم دادن.
استحاله او زمانی کامل می شودکه یاد می گیرد دمش را برای آن که کسی نبیند جمع کند، مگر در مواردی که در نوشیدن آبدوغ (اسم مستعارمشروب)زیاده روزی می کند.او حتی کارهایی می کندکه او را وارد بازی افظی می کند: به عالم ادبیات مارد می شود و "شیری اهل ادب" می شود. "شیری اجتماعی و اهل معاشرت"می شود. دوخت لباس هایش را سفارش می دهد و شیری "اهل پوشاک" می شود. و بعد همان گونه که عموشلبی نتیجه می گیرد " بله، به گمانم حالا دیگر ثروت و شهرت و خوشبختی او به حدی رسیده بود که همه حسرتش را می خوردند." همین عبارت "به گمانم" خواننده را برای اتفاق بعدی، یعنی تلفن زدن غیر منتظرانه و ناامیدانخ لافکادیو به عمو شلبی و اشتیاقش برای کاری تازه آماده می کند. در اینجا عمو شلبی نیست که موضوع شکار و صید و سیاحت را برای علاج ملالت لافکادیو پیش می کشد، بلکه فینچفینگر سیرک دار است که با چرب زبانی و شکار را تازه و جالب عنوان کردن ، او را به این راه می کشاند، لافکادیو که تا لحظه ورود فینچ فینگر ف گریه و زاری می کند به محض شنیدن پیشنهاد شکار بی آن که لحظه ای به اصل و تبار خود بیندیشد، پیشنهاد را می پذیرد. کلمه "شکار" برای خواننده کفایت می کند تا به یاد بیاورد که لافکادیو از چه راهی به جایگاه کنونی اش رسیده است.لافکادیو در صید و سیاحت به هیئتی کاملا انسان شده ظاهر می شود، در حالی که سر تا پا لباس پوشیده، کت شکار به تن کرده، شلوار و چکمه مخصوص و تفنگ به دست گرفته است و یال او دیگر پیدا نیست.تنها جزئی که طبیعت شیری اش را نشان می دهد سبیل و ریش بزی اش است که یاد آور کل ریش و پشم اوست. دمش از پشت کت شکار اندک مایه پیداست و از روی همین نشانه شیر دیگر تشخیص می دهدکه او روزگاری خودی بودهو حالا که به این روزافتاده، نیاز به واقعیت درمانی(بهبودی از راه تشخیص موقعیت خود) دارد در این حال که لافکادیو در برزخ میان شیر و انسان گرفتار شده، سیلور استاین و لافکادیو از حل این معما سر باز می زنند، هر چند داستان نشان می دهد که خوشی های دنیای انسان ها دیگر از دست رفته اند و جنگلی که از بیم تیراندازی ، شکارچی ای گرد آن نمی گشت، پیشاپیش به منزاهبهشت موعود و محیطی راحت و آرام و گرم و صمیمی توصیف شده است.اما نمی توان بر لافکادیو به سبب عیش و عشرت های انسانی اش در زندگی شهری خرده گرفت.نه مشکل این نیست که لافکادیو از خوشی های انسانی بهره می گیرد، مساله این است که او به اندازهای انسان می شود که شادی های شیر بودنش را از یاد می برد. اگر لافکادیو به قصد سیر و سیاحت به آفریقا رفته بود ، انتقاد از او چنین طنز آلود از کار در نمی آمد.
ریشه تضاد در آنجاست که او با ساده لوحی ، فریب اغواگری فینچ فینگر را می خورد و آن زمانی است که سیرک باز حقه باز به او وعده می دهد که وقتی به شهر بیایی" ....می توانی تا دلت خواست پول جمع کنی و می توانی بزرگترين تير انداز دنيا بشوی٬مشهور باشی و غذاهای خوشمزه بخوری٬لباسهای ابريشمی و کفشهای طلايی رنگ بپوشی و سيگار ۵سنتی دود کنی٬به مهمانی های مجلل بروی و کاری بکنی که همه دست به پشتت بکشندو پشت گوشهايت را بخارانند و از اين جور چيزها"
وقتی لافکادیو ساده دل می پرسد:"این چیز ها به چه درد می خورد؟"
فینچ فینگر در پاسخ می گوید."همه دنبال همین چیزها هستند." البته کتاب سیلور استاین در این که آیا واقعا همه دنبال همین چیز ها هستند، چون و چرا نمی کند، لیکن با ظرافت اشاره می کند که رسیدن به همه خواست ها کسی را خشنودو سعادتمند نمی کند که هیچ، چه بسا به واخوردگی و تغییر ماهیتش بینجامد. 
پیچیدگی نتیجه اخلاقی داستان با نیت آشکار سیلوز استاین همسویی دارد که برای مسائل پیچیده ، پاسخ های سهل و ساده در اختیار بچه ها نگذارد و با پیان بندی های ساده به بچه ها القا نکند که گویا می توان مشکلات زندگی را به راحتی حل کرد.
اینجا از جاذبه های دنیوی آشکارا ستایش می شود. با این همه کودک "میانسال" کسالت و خستگی لافکادیو و عطش طاقت فرسایش را به چیزهای تازه احساس می کند، حتی مارک تواین هم در ماجراهای تام سایر(1876)که کتابی برای کودکان ساده اندیش تر، از مشکل بچه ها برای سرگرم کردن خودشان یاد می کند چیز های تازه هموار بهترند، گو اینکه بر تازه ها هم گرد کهنگی می نشیند و آن چه شخص به آن دسترسی ندارد پ، بسیار جذاب تر از چیزی است که در اختیار است. در لافکادیو حتی بزرگترها هم در شمار کسانی قرار دارند که در حسرت چیزهای تازه اند.
پایان داستان بسته نیست، لیکن غم انگیز هم نیست واز همین رو مناسب حال کودکان است ، زیرا برای کودکان مصیبت چیزی بیش از اندازه عاطفی است.
تصویرهای لافکادیو از ساده ترین و بهترین تصویر های سیلور استاین به شمار می آیند، صفحه آرایی متن در سرتاسر کتاب، با تصویرهمخوانی دارد. شیر در آغاز کتاب بیشتر به اسباب بازی پارچه ای شبیه است تا حیوانی درنده.آرنج های بی استخوان و چشم های بی پروایش در نظر خواننده ، او را موجود ساده و معصومی تصویر می کند که می خواهد مهربان و فارغ از تعصب باشد. بدنش چنان نرم و انعطاف پذیر است که قابلیت او را هم برای تیر انداز شدن و هم برای تخته پوسن شدن، یکجا به نمایش می گذارد.
به همین ترتیب که تدریجا به هیئت انسان د رمی آید ، بیش از پیش به شکل و شمایل خود سیلور استاین شباهت پیدا می کند که در دوره سیر و سفر و همکاری با مجله پلی بوی از خود می کشید.شانه های شیر که با لاقیدی پایین افتاده ، دست های چابک و ورزیده به جای پنجه، حالت سر پا ایستاده و دم پنهان ، موهای صورت و خط موی عقب نشسته،همگی حکایت از حال و هوای شهرنشینی دنیا دیده و دلزده دارند که در راه شهرت و ثروت گام نهاده و این با دگرگونی ظاهر شیر به نمایش در می آید. از دست دادن موهای سر که به ریش بزی و سبیلی کوتاه کاهش یافته،برای بیننده نشانه ای از استحاله کامل اوست.تصویرهای دو صفحه روبه روی هم جنگل و نمایش سیرک را به خوبی نشان می دهد، در سمت چپ شیر غران را مشاهده می کنیم و در سمت راست قربانی تشلیم شده را،خطوط سیاه قلم عموما ساده و قاطع و با چیره دستی کاریکاتوریستی ماهر کشیده شده اند ، گو اینکه تصویر بعضی از مناظر سنگین تروپیچیده تر و حیوانات ، گاه به نقاشی های ابتدایی غارها با همان طرح های بنیادی محض شباهت پیدا می کند.
در مجموع ، شیر داستان جانوری است خوش مشرب و دوست داشتنی با ضعف های پذیرفتنی، چنان که خوانندگان پیر و جوان از ته دل آرزومند عاقبت بخیر شدن اویند. این داستان درحکم داستانی مربوط به ماجراهای سیرک به سبک داستان های توبی تایلر جوانی را ترسیم می کند که از خانه می گریزد و بعد متوجه می شود که زندگی در سیرک آن قدر ها هم که فکر می کرد عالی نیست. اما لافکادیو از بخت بد شیر است نه پسر بچه خوشگذرانی که وقتی سرش به سنگ می خورد به خانه باز گردد. بر خلاف فیل فرانسوی موسوم به بابار که به راحتی جامه به تن می کند و تمدن فرانسوی را به جنگل می برد، استحاله شیر به انسان کار ساده ای نیست.سیلور استاین در اینجا از مضامیت شاد لذت طلبی و نیاز انسان به نوجویی بهره می گیرد. از این همه گذشته، جست و جوگر نیازمند آن است که در گرماگرم جست وجو ، معنا و مفهوم طبیعی بودن را به خاطر داشته باشد.  (سیارک)
ظاهر رقت انگیز شیر بر جلد کتاب پیشاپیش خواننده و بیننده را برای همدردی آماده می کند، هر چند این تصویر در متن کتاب مربوط به زمانی است که از سیرک باز می شنود که لخت است و از این بابت شرم زده می شود وباز در همین جا ، حالت شیر بر جلد کتاب به گونه ای است که او را پشت زانوها و بازوهایش پنهان می کند و در همان حال با نگاهی خصمانه به خواننده می نگرد. روی هم رفته ، کتاب نشان دهنده توانایی سیلور استاین در مخاطب قرار دادن کودکان ، خلق موفقیت های پیچیده به صورت موجز و بر انگیختن خواننده برای دریافت وضعیت های بغرنج است.صدای بازیگوشانه راوی ای داستان عجیب و غریب پیش درآمدتوانایی سیلور استاین در مجموعه های شعرش است ، خلق و تداوم لحنی گوناگون و در عین حال باور پذیر که قادر است طنز و تاثر را یکجا گرد آورد. 
لافکادیو دقیقا معاصر آنجا که موجودات وحشی هستند، نوشته موریس سنداک است، سال 1963 طاهرا وقت مناسبی برای داستان هایی در مورد تاثیرات دنیای وحش بر موجودات بوده است، داستان هایی که نشان می داد این موجودات ، در یک مورد حیوان و در مورد دیگر انسان ، به اصل خویش باز می گردند ودیگر بار جذب همنوع خود می شوند. شخصیت ماکس در کتاب آنجا که موجودات وحشی هستند ، با دنیای وحش روبه رو می شود و در آنجا یاد می گیرد ، چگونه خود را با محیط سازگار کند و بهتر شود. اما در مورد لافکادیو ، دنیای وحش چیزی است که او از دست می دهد تا به درماندگی و سردرگمی دائمی برسد. در هر دو کتاب ، انسان بودن ، خوب است ، اما در هر دو کتاب چسبیدن به طبیعت وحش و فرا گرفتن راه کنار آمدن با آن ، ارزش والاتری دارد.

سیارک

کتاب غرور و تعصب

چهارشنبه, 23 خرداد 1397 06:29

رمان غرور و تعصب اثر جین آستین برای اولین بار در سال ۱۸۱۳ میلادی به چاپ رسید. شخصیت اصلی این داستان الیزابت بنت است که با مسائل مربوط به رفتار، تربیت، اخلاق، آموزش و پرورش، و ازدواج در طبقه ثروتمند بریتانیا دسته و پنجه نرم می کند. الیزابت دومین دختر از میان پنج دختر یک نجیب زاده به نام آقای بنت است و در شهر لانگربرن زندگی می کند.

 

رمان غرور و تعصب داستان زندگی آقا بنت و پنج دختر مجرد وی در قرن نوزدهم است که بعد از اسکان دو نجیب زاده در همسایگی آن ها متحول می شود. مرد ثروتمند و موجهی بنام بینگلی و دوست ثروتمندتر وی آقای درسی. در حالی که بینگلی در همان ابتدا به دختر بزرگتر آقای بنت، جین، علاقمند می شود، درسی مدام با الیزابت، دختر دوم آقای بنت که دختری پر انرژی و پر جنب و جوش است به مشاجره و درگیری می پردازد.

کتاب غرور و تعصب
تصویری از نسخه قدیمی کتاب غرور و تعصب

کتاب غرور و تعصب علاقه بسیاری از خوانندگان را به خود جلب کرده است و همواره در فهرست بهترین رمان های جهان قرار داشته است. این داستان یکی از پرطرفدارترین رمان های ادبیات انگلستان محسوب می شود که بیش از ۲۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است و راه را برای داستان های ادبیات مدرن همراه ساخته است. ادامه علاقمندی به این کتاب منجر به سازگاری های چشمگیر و فراوانی رمان ها و داستان هایی برگرفته شده از شخصیت آستین شده است.

آقای بینگلی که فردی اجتماعی و خوش مشرب است به زودی جای خود را در خانواده آقای بنت باز می کند. و به سرعت به جین علاقمند می شود و همه از این رابطه عاطفی با خبر می شوند. در مقابل الیزابت که دختری اجتماعی و شوخ طبع است جای در دل آقای درسی جا باز می کند.

این را هم بخوان :  کتاب استعمار زدایی از روش

آقای کولینز، یک روحانی و وارث لانگربرن به ملاقات خانواده بنت می رود. پس از مدت کوتاهی مشخص می شود برای انتخاب یکی از دختران آقای بنت (دختر عموهای خود) به عنوان همسر به این شهر آمده و به جین علاقمند شده است. اما از آن جا که جین به آقای بینگلی دلبستگی پیدا کرده است آقای بنت الیزابت را به وی معرفی می کند. پس از رد درخواست وی، در کمال ناباوری مادرش، الزابت یک رابطه دوستی با آقای ویکهام تشکیل می دهد. یک افسر نظامی که علیرغم توجه پدر اقای درسی مورد اهانت و بدرفتاری وی قرار گرفته بود. این رابطه و علاقه به آقای ویکهام تنفر الیزابت به درسی را افزایش می دهد.

در میهمانی که توسط آقای بنت در ندرفیلد برگزار می شود، آقای درسی از ازدواج آقای بینگلی و جین با خبر می شود. فردای آن روز آقای کولینز رسما از الزابت خواستگاری می کند که با جواب منفی وی روبرو می شود. پس از این اتفاق آقای کولینز به سرعت به شارلوت یکی از دوستان صمیمی الیزابت علاقمند می شود و به لندن باز می گردد. پس از این، اتفاقات بسیاری در خانواده بنت رخ می دهد، درسی به جنگ می رود و ….

رمان غرور تعصب توسط فیلم سازان متعددی به نمایش در آمده است. خانم کریستینا نایتلی و آقای متیو مک فادین به ترتیب نقش الیزابت و درسی را در جدیدترین فیلم ساخته شده در سال ۲۰۰۵ بازی کردند.

کتاب صد سال تنهایی

سه شنبه, 22 خرداد 1397 05:58

رمان صد سال تنهایی حاصل ۱۵ ماه تلاش و کار گابریل گارسیا مارکز است که به گفته‌ی خود او در تمام این مدت خود را در خانه حبس کرده است. جذابیت رمان صد سال تنهایی از عنوان‌ آن آغاز می‌شود. عنوانی که مخاطب را با خود درگیر می‌کند و او به فکر فرو می‌برد. تنهایی آن هم صد سال!


هیچ شکی نیست که کتاب صد سال تنهایی یکی از مشهورترین و پرفروش‌ترین آثار در حوزه ادبیات داستانی در سطح جهان است. این کتاب باعث شد مارکز در سال ۱۹۸۲ برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات شود. در توصیف آثار او که جایزه نوبل را برای او به ارمغان آورد نوشته‌اند:

به خاطر رمان‌ها و داستان‌های کوتاهش، که در آن جهان واقع گرایانه و رئالیستی در یک جهان پرشده از تصویرهای خیالی به هم می‌پیوندند که بازتاب دهنده زندگی و درگیری‌های یک قارّه است.

رمان صد سال تنهایی داستان زندگی شش نسل یک خانواده از اهالی آمریکای جنوبی است که در دهکده‌ای به نام ماکوندو زندگی می‌کنند.

[ لینک: معرفی مجموعه داستان شب مینا از مارکز ]

رمان صد سال تنهایی

خلاصه رمان صد سال تنهایی

ماجرای کتاب از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود. درحالیکه مقابل جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند، یعنی زمان آغاز به وجود آمدن دهکده ماکوندو زمانی که جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی.

در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا پرداخته شده که نسل اول آن‌ها در دهکده‌ای به نام ماکوندو ساکن می‌شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.

سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید.

باید به این نکته هم اشاره کرد که رمان صد سال تنهایی کتاب ساده‌ای نیست و ممکن است خواننده به دلیل شباهت اسامی دچار اشتباه شود. پس اگر تازه کتاب خواندن را شروع کرده‌اید و بیشتر از چند جلد کتاب نخوانده‌اید، شاید این کتاب گزینه‌ی مناسبی برای خواندن نباشد.

[ لینک: معرفی کتاب عشق سال‌های وبا از مارکز ]

خلاصه رمان صد سال تنهایی

نگاهی به رمان صد سال تنهایی

اگر شما هم زیاد رمان می‌خوانید، حتما حتما باید این کتاب را هم در لیست رمان‌های خود قرار دهید. شهرت پیرامون این کتاب خیلی زیاد است و تقریبا همه جا از آن تعریف می‌کنند و می توان گفت وقتی اسم مارکز میاد، بلافاصله بعدش اسم رمان صد سال تنهایی هم میاد. و خوب رمانی صد سال تنهایی در سراسر دنیا شناخته شده است و نویسنده بیشتر از یک سال را صرف نوشتن آن کرده است. همین باعث می شود شما با هر سلیقه‌ای به فکر خواندنش بیفتید.

وقتی کتاب را شروع می‌کنید مترجم یک نمودار چارت مانندی در ابتدای رمان قرار داده است که در آن روابطی مشخص شده است. اولش شاید زیاد اهمیت ندهید اما بعد متوجه می‌شوید چقدر این چارت به درد می خورد و چقدر کاربردی است. چون وقتی به وسط کتاب می رسید عملا در بین اسامی کتاب گم می شوید. در رمان صد سال تنهایی پدر و مادرها اسم فرزندانشان را هم اسم با پدر بزرگ و مابقی اعضای خانواده خود انتخاب می کنند و همین باعث پیچیدگی کتاب می شود.


در رمان صد سال تنهایی جذابیت‌های خاصی وجود داره که خواننده را در اغما قرار می‌دهد و فقط در آخر کتاب است که نویسنده موضوع را برای خواننده روشن می کند به همین خاطر ممکن است افرادی این سردرگمی را تحمل نکنند و کتاب را چندان جذاب و خواندنی تلقی نکنند. حتی شاید شما این کتاب را نیمه رها کنید و به طور کلی از خواندن آن صرف نظر کنید. اما بهتر است صبور باشید و کتاب را به انتها برسانید.

در کل میشه گفت رمان صد سال تنهایی به شدت مخاطب را درگیر می کند و از خواننده انرژی زیادی می‌گیرد. اما در نهایت وقتی کتاب را تمام می‌کنید احساس بی‌نظیری خواهید داشت.

لازم می‌دونم اشاره کنم که ترجمه‌ی اقای بهمن فرزانه یک ترجمه روان و خوب است.

[ لینک: لیست بهترین کتاب های دنیا ]

معرفی رمان صد سال تنهایی

جملات زیبای رمان صد سال تنهایی

اورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد.

آئورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید، بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزئیات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است.

در واقع برای او زندگی مهم بود؛ نه مرگ. برای همین هم هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند به هیچ وجه نترسید؛ بلکه احساس دلتنگی کرد.

خوزه آرکادیو، ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم، نه جسد مرده ات را.

وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود.

آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت.

کافه بوک

کتاب ملت عشق

دوشنبه, 21 خرداد 1397 05:26

کتاب ملت عشق در ترکیه بیشتر از ۵۰۰ بار به چاپ رسیده و توانسته است عنوان پرفروش ترین کتاب تاریخ ترکیه را به دست آورد. این کتاب در ایران هم با استقبال بسیار خوبی مواجه شده و تا به حال بیشتر از ۵۰ بار چاپ شده و توانسته است طرفداران زیادی پیدا کند.

در قسمتی از پشت جلد کتاب ملت عشق آمده است:

 

مولانا خودش را «خاموش» می نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه اش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی اش، چیستی اش، حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پرمعنا گذاشته چطور می شود که خودش را «خاموش» بنامد؟

اولین جملاتی که ملت عشق می خوانید چنین است:

به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.
خود به تنهایی دنیایی است عشق.
یا درست در میانش هستی، در آتشش
یا بیرونش هستی، در حسرتش…

ملت عشق

داستان کتاب ملت عشق

این کتاب در واقع دو رمان است که به زیبایی در کنار هم و در یک کتاب گنجانده شده است. دو رمان که موازی هم جلو می رود. یکی در سال ۲۰۰۸ در آمریکا اتفاق می افتد و دیگری در قرن هفتم در قونیه.


ماجرا مربوط به زنی به نام اللا است که در بوستون آمریکا زندگی می کند. رابطه او با خانواده اش چندان خوب نیست و رابطه زناشویی اش در حال فروپاشی می باشد.

در این میان اللا، کاری تحت عنوان یک ویراستار پیدا می کند. او می بایست رمانی را که به او داده شده است را بخواند و در مورد آن گزارشی تهیه کند. رمانی که زندگی او را برای همیشه تغییر خواهد داد. رمانی که به اللا می دهند، رمان ملت عشق است.


 

داستان کتاب ملت عشق از یک سو ماجرای زندگی اللا است و از سوی دیگر ماجرای کتابی است که به اللا داده شده است، یعنی رمان ملت عشق.

ملت عشق در واقع رمانی در مورد عشق مولانا و شمس تبریزی است.

در این بین اللا با نویسنده رمان ملت عشق یعنی عزیز ز. زاهارا از طریق ایمیل ارتباط برقرار می کند و…


آن چه که در مورد رمان ملت عشق بسیار چشم گیر و جذاب است نحوه تغییر زاویه دید می‌باشد. در کتاب از زاویه دید اول شخص و سوم شخص استفاده شده و همین باعث جذابیت دو چندان مطالب شده است. کتاب مدام از زاویه دید افراد مختلف روایت می شود و حدود ۱۸ نفر، اتفاقات را شرح می دهند.

مطالب گاهی از دید شمس بیان می شود گاهی از دید مولانا، گاهی از دید گل کویر و گاهی از دید متعصب و…

[ لینک مرتبط: کتاب بعد از عشق اثر الیف شافاک ]

داستان کتاب ملت عشق

نگاهی به کتاب ملت عشق

ملت عشق واقعا کتاب فوق العاده عالی و لذت بخشی بود و من بی نهایت از خواندن آن لذت بردم. هنگام مطالعه واقعا حسِ خوبی داشتم و به همه دوستان پیشنهاد می کنم این کتاب را مطالعه کنند و لذت ببرند.

 

این رمان در مورد عشق است، عشقی واقعی، عمیق و خالص که در کمتر کتابی با آن روبه‌رو خواهید شد.

در ابتدا، کتاب با داستان زندگی اللا شروع می شود ولی بعد وارد رمان ملت عشق در قرن هفتم می شود و داستان کتاب، مدام در حال و در قرن هفتم روایت می شود.

هنگامی که داستان شمس تبریزی در رمان ملت عشق را می خوانید شیفته آن می شوید. احساس خوبی به شما دست می دهد و دلتان نمی خواهد کتاب را کنار بذارید. اما وقتی در اوج لذت بردن از داستان قرن هفتم هستید، نویسنده دوباره به ماجرای اللا برمیگردد و این ممکن است یک مقدار لذت شما از کتاب را کم کند و شاید حتی باعث عصبانیت شما شود. (دست کم باعث شد که من خیلی عصبی بشم، ماجراهای شمس بسیار خواندنی و لذت بخش بودند و دلم می‌خواست پشت سر هم آن ها را بخوانم اما یک دفعه کتاب به بوستون و زندگی اللا برمی‌گشت!)


به شخصه وقتی کتاب را می خواندم دوست داشتم قسمت هایی که مولانا داستان را تعریف می کند بیشتر باشد اما چنین نبود و فقط در بعضی مواقع داستان از دید مولانا نقل میشد.

 

به نظر من ملت عشق یک کتاب خوب و بسیار خواندنی محسوب می شود که داستان جذاب و گیرایی هم دارد. پیشنهاد می‌کنم مطالعه آن را به هیچ‌وجه از دست ندهید و حتی اگر مایل هستید کسی را به کتاب و کتاب خواندن علاقه‌مند کنید، رمان ملت عشق را به او هدیه دهید.

از کتاب ملت عشق ترجمه‌های متعددی در بازار وجود دارد اما کتاب با ترجمه ارسلان فصیحی معروف شده است که ترجمه خوب، روان و بی نقصی می باشد.

[ لینک: مو قرمز اثر اورهان پاموک – ادبیات ترکیه ]

معرفی کتاب ملت عشق

قسمت هایی از متن کتاب ملت عشق

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

پیمودن راه حـق کار دل است، نه کار عـقل. راهنمایت همیشه  دلـت باشد، نه سری که بالای شانه هایت است. از کسانی  باش که به نـفـس خـود آگاهـند، نه از کسـانی که نــفــس خـــود را نـادیــده مـی گیـرند.

قرآن را می توان در چهار سطح خواند. سـطح اول معـنای ظـاهـــری است. بعدی مـعـنـای  بـاطــــنـــی است. ســومـی بــطـــنِ بـــطـــن است. سطح چــهارم چنان عـــمــیق است که در وصـــف نـــمــی گـــنـجــد.

صفات خدارا میتوانی در هر ذره کائنات بیابی چون او نه در مسجد و کلیساو دیر و صومعه،بلکه هر آن همه جاهست همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد هرکه او را بیابد تا ابد نزدش می ماند.

[ لینک مرتبط: چهل قاعده شمس تبریزی در کتاب ملت عشق ]

خلاصه ای از کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

 

دوست داشتن خداوندی که هیچ ‌نقصی در او ‌راه ندارد، سهل است. آنچه سخت است، دوست داشتن انسان های فانی است با همه ی خطا و ثوابشان. فراموش مکن آدمی هر چیزی را به اندازه ای می فهمد که نسبت به آن عشق دارد! پس تا زمانی که برای دیگران از صمیم قلب آغوش نگشایی و بخاطر خالق، مخلوق را دوست نداشته باشی، نه می توانی چنان که شایسته است بفهمی و ‌نه به شکلی لایق دوست بداری..!

چند قسمت دیگر از متن کتاب ملت عشق

تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده، به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید چه کنم “تقدیرم این بوده” نشانه ی جهالت است، تقدیر همه ی راه نیست، فقط تا سر دوراهی هاست، گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی دست مسافر است، پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.

هیچ گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار باغ های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید.

اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.

عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال  آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی در آتشش، یا بیرونش هستی در حسرتش.

وقتی نیچه گریست

یکشنبه, 20 خرداد 1397 07:00

 

 

اگرچه بحث اصلی«وقتی نیچه گریست»به روان درمانی اگزیستانسیال مربوط است و در پشت جلدکتاب هم به ژرفای وسواس‌های فکری اشاره شده است،اما من پیش از هرچیز مایلم دست مخاطبان برگ سپید را بگیرم تا با هم به اتاق مطالعه نسبتاً تاریک دکتر برویر برویم. چند لحظه‌ای در کنار پرده مخمل زرشکی ضخیم،پیش روی پنجره بزرگی که یک ضلع اتاق را در برگرفته و فاصله میان شیشه داخلی و خارجیش در روزهای سرد و ابری وین با بالشتک های کوچک پر شده است،بایستیم،سپس از کنار میز تحریر بزرگ چوبی که توده کتاب‌های باز رویش انباشته است، بگذریم و در حالی که گل های آبی رنگ و عاج فام قالی کاشان زیر پاهایمان را پوشانده است، سه ضلع دیوار را که با قفسه هایی پر از کتاب های جلد چرمی تیره از زمین تا سقف چیده شده‌اند، تماشا کنیم. به نظرم هیچ کتابداری نیست که کتاب حاضر را در دست بگیرد و به توصیف این تصاویر که رسید، چند لحظه‌ای مکث نکند. همین آقای حافظیان خودمان هم زمانی که کتاب را خوانده، از کتابخانه‌هایش نگذشته است. مدتی پیش در لابه‌لای ورق پاره‌هایم یادداشتی از دومین نشست کتابداران فردای ادکا در ششم آذر ۱۳۸۷ پیدا کردم و دیدم که ایشان در سخنرانی‌شان وقتی می‌خواستند از نقش مهم کتابخانه در موفقیت افراد صحبت کنند، به روزهای کودکی اروین یالوم نویسنده «ونیچه گریه کرد» اشاره کرده‌اند. روزهایی که به دوچرخه‌سواری تا کتابخانه مرکزی شهر و بلعیدن کتاب‌های کتابخانه، مخصوصاً A تا Z بخش سرگذشتنامه‌ها طی شده است.

 

خوب است همین جا بگویم که کتاب حاضر نخستین بار در ایران در سال ۱۳۸۱ با ترجمه مهشید میرمعزی از زبان آلمانی با عنوان «ونیچه گریه کرد» منتشر شد. اما من ترجمه سپیده حبیب را خوانده‌ام که برگردان از زبان انگلیسی (زبان اصلی اثر) است و یک سال پس از ترجمه پیشین، با عنوان «وقتی نیچه گریست» به بازار آمد.اشاره به این مطلب را از آن جهت مهم می‌دانم که در حین مطالعه وقتی به طور اتفاقی با نقل قول‌هایی از این کتاب در شبکه‌های اجتماعی روبرو شدم، نمی‌توانستم جمله‌های به‌اشتراک گذاشته شده را عیناً در کتاب بیابم. مخصوصاً در یک مورد ویژه از قول نیچه در ترجمه سپیده حبیب «ناامیدی» بهایی تلقی شده است که فرد برای خودآگاهی می پردازد اما در ترجمه از زبان آلمانی، این «افسردگی» است که بهایی برای شناخت خود انگاشته می‌شود. اگرچه ممکن است این دو مفهوم به یکدیگر نزدیک به نظر برسند، اما وقتی با یک جستجوی ساده در گوگل با مطالبی روبرو شویم که از منظر روانشناسی ناامیدی را تنها یکی از نشانه‌های افسردگی و زیرمجموعه‌ای از آن معرفی می‌کنند، معنای واژه از اهمیت بیشتری برخوردار می شود. مثلاً وقتی بدانیم که جستجو در مدلاین برای «سرطان و ناامیدی» ۹۸ مقاله و «سرطان و افسردگی» ۹۱۸ مقاله را بازیابی کرده است، بیشتر متوجه تفاوت معنای جملات ترجمه‌شده خواهیم شد.

 

دوست دارم به صحبت‌های آقای حافظیان یک صحنه دیگر را هم اضافه کنم: لحظه‌ای که یالوم در کودکی، با گوش‌های ورم‌ کرده از بیماری اوریون، اولین کتاب در زندگیش را هدیه می‌گیرد. دلم می‌خواهد آن توصیف «ورق زدن، بلعیدن تصاویر و بالاخره خواندن جزیره گنج» را در این نوشته بگنجانم. من حسی که در کلمات «در عرض چند دقیقه درد بناگوش‌های ورم‌کرده فراموش شد؛ از تخت کوچکم در گوشه اتاق غذاخوری آپارتمانمان که سوسک از در و دیوارش بالا می‌رفت و در طبقه بالای مغازه خواربارفروشی پدر قرار داشت، به دنیای سحرآمیز رابرت لوئیس استیونسن قدم نهادم» را بسیار دوست می‌دارم و به طرز عجیبی با «آن دنیا را دوست داشتم؛ به آن نقل مکان کردم و حاضر نبودم ترکش کنم. کتاب که تمام شد، بی‌معطلی به صفحه اول برگشتم و از نو شروع کردم»، ارتباط برقرار می‌کنم.

 

به نظرم اصلاًخواندن این کتاب از منظر کتابدارانه حال و هوای دیگری دارد. آنجا که نیچه در گفتگو با برویر تاکید می‌کند که «برای اینکه به دزدی ادبی از خود متهم نشوم، بدانید که این جمله را فی‌البداهه از خود نگفتم، بلکه از کتاب دیگرم، دانش طربناک، اقتباس کردم»، من بی‌درنگ به یاد سخن هفته چند شماره قبل (شماره ۲۶۹) آقای عمرانی در لیزنا می‌افتم. از آن گذشته فکرش را بکنید در وین سال های ۱۸۸۰ کافه‌ای وجود داشته باشد که ۸۰ مجله پزشکی را آبونمان است. به نظرتان فوق‌العاده نیست؟ کاری که حس  می‌کنم نه تنها کافه‌های امروز، که کتابخانه‌های دانشگاهی هم به خوبی از عهده‌اش برنمی‌آیند. همین یک اشاره کافی است که متوجه باشیم در چه کانتکستی قرار داریم و حس کنیم که حضورمان به هیچ‌وجه در یک فضای بی‌هویت برای وقت‌گذرانی و غذاخوردن عجله‌ای نیست. فضا به مکان تبدیل شده است. محل گفتگو و تفکر است و بعدها که به آن برگردیم، ذهن با کلیدواژه‌های معنادار آن را به خاطر خواهد آورد.

 

برای من این کتاب از منظر مفهوم اطلاعات هم حرف‌های جالبی دارد. از همان لحظه که فروید مبهوت اتاق مطالعه دکتر برویر شده است و با شگفتی درباره «فرستادن آن همه اطلاعات به مغز از روزنه سه میلی‌متری وسط عنبیه» صحبت می‌کند و برویر با جمله «عصاره تغلیظ شده و تصفیه شده شوپنهاور و اسپینوزا، از طریق مردمک چشم و از مسیر عصب بینایی، به بخش پس سری مغز ما منتقل می‌شود»، او را تایید می‌کند تا جایی که نیچه از یک موقعیت و یک داده مشخص و رسیدن به دو واقعیت متفاوت حرف می‌زند، من رد پای رشته خودمان را می‌بینم اما حس می‌کنم مطالعاتم برای تفسیر آنها ناکافی است. عجز اندیشه و بیانم را وقتی بیشتر احساس می‌کنم که برویر از بخاری‌پاک‌کنی‌های ذهن می‌گوید و سعی می‌کند منشأ علائم بیماری را در نخستین نمود علامت ردیابی کند اما نیچه کشف می‌کند که در جستجوی علت بیماری نه خود علامت، که «معنای» آن مهم است. وقتی نیچه می‌گوید «ما باید به معنا بنگریم. علامت، چیزی نیست جز پیام‌آوری که پیغام ترس را از درونی‌ترین قلمرو انسانی به سطح می‌آورد» و «شاید علائم، پیام‌آوران معنی‌اند و تنها زمانی ناپدید می‌شوند که پیامشان دریافت شده است»، من به یاد نظریه ریاضی اطلاعات و انتقال پیام از فرستنده به گیرنده در کانال ارتباطی با همه نوفه‌هایش می‌افتم و اینکه شانون سعی داشت با اندازه‌گیری مقدار بیت‌های منتقل‌شده، اطلاعات را اندازه‌گیری کند. به نظرم حرف نیچه تا حد زیادی به نظریه معناشناختی اطلاعات نزدیک است. در کتاب درآمدی بر اطلاع‌شناسی دکتر حری می‌خوانیم که «اطلاعات در نظریه معناشناختی، برخلاف نظریه ریاضی که به نمادها و بسامد آنها توجه دارد، به درونمایه و مضمون نمادها و اینکه آنها چه چیز را نمادینه کرده‌اند، می‌اندیشد». حس می کنم بعد از خواندن «وقتی نیچه گریست» خیلی بهتر می‌فهمم که وقتی از معنا حرف می‌زنیم، از چه مفهومی صحبت می‌کنیم. آنجا که بحث به این سئوال می‌رسد که آیا «کاری که ببینده‌ای ندارد، می‌تواند معنادار باشد؟» به نظرم همان بحث اطلاع بودن اطلاعات با توجه به وضعیت ذهنی دریافت‌کننده و یا فارغ از ذهن دریافت‌کننده مطرح است. از من نخواهید که این بحث نظری را بیشتر باز کنم که آرزو داشتم می‌توانستم اما دانسته‌هایم برای بیشتر گفتن در این زمینه بسیار اندک است. با این حال اگرچه یالوم از قول برویر لذت مورد مشاهده بودن را چنان عمیق مطرح می کند که حتی رنج حقیقی از کهنسالی را، هراس از ادامه دادن زندگی بدون مشاهده‌گر می‌داند، میلان کوندرا در کتاب‌های جاودانگی و هویت از غیبت شیرین نگاه‌ها صحبت می‌کند و از اینکه دوربین‌ها حتی در شکم مادر نیز دست از مشاهده انسان برنمی‌دارند، گلایه می‌کند.

 

بحث اصلی کتاب برای من نظیر همان حرف‌هایی است که در یک صبح پاییزی از زبان یکی از مدرسان خوب رشته در کلاس شنیدم. تصور کنید که در چند قدمی موفقیتی دیگر ایستاده باشید، همین روزها است که استاد تمام خطاب شوید و ناگهان با احساس یأس عجیبی مواجه شوید. تمام آن مقاله‌های علمی-پژوهشی، راهنمایی پایان‌نامه‌ها، کتاب‌هایی که نوشته‌اید و تلاش‌هایی که کرده‌اید، دیگر آنقدرها هم هیجان‌انگیز به نظر نرسد. اما وقتی که می‌گویید تصمیم دارید بازنشسته که شدید، عکاسی را به طور جدی دنبال کنید، دانشجویانتان از برقی که به چشمانتان می‌آید، لذت ببرند. به یاد موخره کتاب افتادم که یالوم از پاسخ دادن به عطش خود به قصه گویی با وارد کردن قصه های چند پاراگرافی به متن درسنامه های تخصصی روانشناسی گفته است و موفقیت کتاب هایش را مدیون آن می داند، زیرا معتقد است دانشجویی که بداند درست سر پیچ، داستانی یکی دو صفحه ای در انتظارش است، مشتاقانه سختی مطالعه اصول نظری و پژوهشی را به جان می خرد. شبهنگام همان طور که فکر می کردم آیا ممکن است بتوان میان متون کتابداری و عکاسی نیز رابطه معناداری برقرار کرد، به صفحه ای از کتاب رسیدم که نوشته است «قله، نقطه اوج صعود زندگی است! ولی ایراد قله‌ها این است که انسان را به سراشیبی می‌اندازند. بر این قله، همه زندگیم را به تماشا نشسته‌ام و این چشم‌انداز برایم دلپذیر نیست» و چند صفحه بعد ‌خواندم «اوایل هیجان یک موفقیت جدید تا ماه‌ها با من بود ولی به تدریج این زمان کوتاه شد و به هفته‌ها، روزها و حتی چند ساعت رسید تا این که در حال حاضر این احساس چنان تبخیر می‌شود که حتی به پوستم هم نفوذ نمی‌کند. اکنون معتقدم هدف‌هایم ریاکارانه بوده، هرگز سرنوشت حقیقی پسر امیدهای بی‌کران را رقم نمی‌زد. گاه احساس گم‌گشتگی می‌کنم: اهداف کهنه، دیگر کارساز نیست و استعداد ابداع هدف‌های نو را هم از دست داده‌ام. وقتی به جریان زندگی‌ام می‌اندیشم، حس می‌کنم مورد خیانت و نیرنگ واقع شده‌ام، درست مانند این که درگیر طنزی آسمانی شده یا در تمام زندگی، با نوایی ناموزون رقصیده باشم».

 

دلم می خواهد برای شرح گفتگوها و اتفاق‌هایی که بین برویر و نیچه رخ می‌دهد و اینکه چگونه برویر می‌تواند از میان اندیشه‌های انتزاعی و سر در آسمانی نیچه راهی زمینی برای تسکین خود بیابد، به خود کتاب ارجاعتان بدهم و بخواهم که لذت خواندن متن اصلی را بر تفاسیر من ترجیح دهید. از میان بحث‌های برویر و نیچه یک «بشو آنچه هستی» در ذهن من باقی مانده است و لحظه‌ای که دکتر برویر کبوترانی را که برای آزمایش‌های پزشکیش نگهداری می‌کرد، در جلوی پنجره آزاد می‌کند. من در قالب یکی از کبوتران گرچه گیج و مبهوت، به پرواز درمی‌آیم. حال سبک خوبی است. یوزف برویر که محو تماشای نام خودش روی لوح برنجین مطبش می‌شود، من هم برای آخرین بار پارتیشن محل کارم را مرور می‌کنم. او که سوار قطار می‌شود و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، من هم در ایستگاه اتوبوس نزدیک کتابخانه می‌نشینم و برگ‌های زرد و نارنجی درختان پاییزی را تماشا می‌کنم و از خنکای باد ملایمی که موهای ریخته بر پیشانیم را جا به جا می‌کند، لذت می‌برم. تو گویی توما در بار هستی میلان کوندرا است که همسرش ترزا بالاخره رفته و سبکی وصف‌ناپذیری از رفتنش حاصل آمده است. برویر فکر می‌کند بار بعدی که به وین سفر کند، لوح و مطبش دیگر وجود خارجی نخواهند داشت، سنگ‌ها و آجرهای طبقه دوم برجای خواهند بود ولی دیگر به او تعلق نخواهند داشت و مطبش به زودی عطر حضور او را از دست خواهد داد. گویی هیچ یک برای موجودیتشان، نیازی به او نداشته‌اند. او بی‌اهمیت و قابل تعویض است. دلم می‌گیرد. به تمام کسانی فکر می‌کنم که مدت‌ها در کنارشان کار کرده‌ام اما رفتن و جابه‌جایی‌شان انگار تاثیر چندانی بر روند هیچ کاری نداشته است. تنها گاهی یادآوری حضورشان لبخندی کوتاه بر لبانم می‌آورد. آنها رفته‌اند، کارها به دست دیگران گاهی کمی بهتر و گاهی کمی بدتر انجام شده است. حتی پیش آمده که تمام کار حذف و برنامه دیگری جایگزین گردد. خوب که نگاه می‌کنم انگار اصلاً طبیعت کار همین است که بتواند انعطاف‌پذیر و قابل تعویض باشد. فکر کردن به قابل تعویض بودن انسان‌ها آزارم می‌دهد. اینکه وجودت برای اجرای نمایش ضروری نباشد، ناامیدکننده است. با این حال به نظرم همین ترس از تعویض‌پذیری است که گاه باعث می‌شود آدم‌ها برای حفظ جایگاهشان رفتارهای مستبدانه‌ای پیش بگیرند، مجیز بالا دستی‌هایشان را بگویند و یا گوش به فرمان اجرای اموری شوند که در درست بودنشان مرددند. برویر تصمیم درستی گرفته است. او تنها یک بار زندگی می‌کند. زندگی‌ای که ممکن است تا ابد تکرار شود و کم‌حسرت‌ترین تصمیم همان است که بتوان انتخابش کرد. به گمانم این تنها راه است برای آنکه وقتی به پایان زندگی می‌رسیم، احساس کنیم آنچه رخ داده بهنگام بوده است.

 

یالوم در این کتاب از قول نیچه چند جمله کلیدی نقل می‌کند: «تا زنده‌ای، زندگی کن! اگر زندگیت را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمی کند، نمی تواند بهنگام بمیرد». «آیا زندگی خودت را زیسته‌ای؟ یا با آن زنده بوده‌ای؟ آیا آن را برگزیده‌ای؟ یا زندگی‌ات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست می‌داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است زندگی را به کمال دریافتن».«خوب زندگی کردن یعنی ابتدا آنچه ضروری است اراده کنی و سپس آنچه را اراده کرده‌ای دوست بداری».

 

در میان همه این جمله‌ها، آن «بهنگام مردن» بیش از همه من را تحت تاثیر قرار می‌دهد و پررنگ‌ترین تصویری هم که با خودش به ذهنم می‌آورد، تصویر پوری سلطانی در روز دوم کنگره متخصصان علم اطلاعات است. درباره‌اش حرف‌های خوبی نوشته‌اند. من چیزی ندارم که به مطلب آقای عمرانی و دکتر افشار اضافه کنم. همان حس است، حضوری از نوع دیگر در میان کتابدارانی که سال‌های سال با عشق راه را برایشان روشن کرده بود. دامن‌کشان از میان ساختمان آجری کتابخانه ملی می‌رفت و شبیه آن بود که حرف‌هایش در شب بخارا را یک بار دیگر در گوش همه آنها که از سراسر ایران آمده بودند، بی‌آنکه بدانند قرار است شاهد میهمانی خداحافظی باشند، زمزمه می‌کرد. از عشق به مردم سرزمینش می‌گفت و اینکه کتابخانه ملی را مانند بچه‌اش دوست دارد و هنوز هم دلش برایش می‌تپد و شور می‌زند. اگرچه یادآوری شب پوری سلطانی که به همت بخارا در خرداد ۹۴ برگزار شد، این بحث را به خاطر می‌آورد که از نظر منتقدان، بیش از آنچه که باید در مراسم به صحبت از همسر ایشان پرداخته شد اما من دلم می‌خواهد بدانم که پوراندخت سلطانی زندگیش راچگونه زیست و آن را چگونه برگزید که سرنوشت حاضر شد یاد یار مهربانش را یک بار دیگر در پس همه این سال ها از زیر تمام آن سروهایی که کاشتند تا پنهانش کنند، در قامتی بلند بیرون بیاورد و زنده کند؟! ما اهالی کتابخانه ملی درآن نه شب آبان ماه که خبر حال نامساعدایشان در لیزنا منتشرشد، خط به خط نامه‌های کیوان را از مجله بخاراخواندیم و با حال خوب آن نامه‌ها برایش دعا کردیم. نامه آخر را درساعت یک و بیست دقیقه شبی خواندیم که آفتاب صبحش خبر رفتن پوری را آورد. وقتی از آن نامه آخر -که اتفاقا در گوشه‌اش ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شب یادداشت شده بود-«امشب را با این امید می‌خوابم که فردا بهتر ازامشب، و پس‌فردا بهتر از فردا ببینمت، همان‌طور که ما سعی می‌کنیم عظمت انسانیت را در بهورزی همه مردم بجوییم» را می‌خواندم، هیچ تصوری نداشتم که «پس‌فردا» همان یکشنبه‌ای است که پوری سوار بر کجاوه‌اش برایمان دست تکان خواهد داد و -چه کسی می‌داند شاید- به سمت حجله‌ای خواهد رفت که سال‌های سال کسی در آن به انتظارش است.

 

زندگی حرفه‌ای خانم سلطانی این پندار را قوت می‌بخشد که کتابخانه ملی و کتابداری ایران «ضروری است» زندگی ایشان بوده است. آن را اراده کرده و دوست داشته است. همین کتابخانه‌ای که تصور کردم برای رها شدن از آن کبوتری از کبوترهای دکتر برویر باشم. همین جا محل «شدن آنچه هست» پوری سلطانی بود. از سوی دیگر وقتی شیفته سلطانی در مراسم چهلم به زیبایی خاطرات آن خواهر و دو برادری را بازگو کرد که خانم سلطانی در روزهای زندگی در انگلیس مراقبتشان را برعهده داشت و اشاره کرد که در روزهای آخر بهوش بودنش تماس تلفنی از سوی آنها، بعد از حدود پنجاه سال، خبر از سفر به ایران داد و لبخند را بر چهره پوری پررنگ تر و پررنگ‌تر کرد؛ و نیز زمانی که فهمیدم در واپسین روزهای زندگی، ویرایش نهایی و ابهام‌های مصاحبه تاریخ شفاهی نیز باحضور خود خانم سلطانی تصحیح شده است، حسی غریب پیدا می‌کنم که پوری سلطانی باید «بهنگام» زیسته باشد و در راه تحقق خویشتن قدم برداشته باشد. یادآوری همان چند جمله کوتاه هم که در مراسم بزرگداشتش در کتابخانه ملی در اسفند ۹۳ بیان کرد، همین حس را می دهد که او ظرفیت زندگیش را تا آخرین لحظه تمام و کمال زیسته است و حتی در لحظه‌هایی که نفس کشیدن راه بیرون آمدن کلمات را سخت کرده، جمله‌هایی را ادا کرده است که می‌اندیشید می‌بایست بیان شود. شواهد به گونه‌ای است که بتوان حس کرد او هیچگاه آن زندگی را نزیست که برایش مقرر شده باشد و همواره آزادیش را با همه خطرهایی که داشته، طلب کرد. همین باعث می‌شود که فکر کنم حتی اگرتمام مراسم روز بزرگداشتش را مثل لحظه ورود که چند دقیقه متوالی به احترامش ایستادیم و کف زدیم و او با آن چشم‌های شاداب و صورت پرمهر تماشایمان کرد، به کف زدن‌هایمان ادامه می‌دادیم، باز هم نمی‌توانستیم قدردان زندگانی به کمال دریافته او باشیم.

 

صحبت درباره این کتاب را با گریزی به شخصیت لوسالومه که تصویرش روی جلد کتاب در کنار نیچه مشاهده می‌شود و در تخیل یالوم آشنایی نیچه و برویر به اراده او صورت گرفته است، به پایان می‌رسانم. او که در ذهن من از همان جنس سابینا در بارهستی و کم و بیش بتینا در جاودانگی است، به نظرم بیش از هرکس دیگری سعی داشت به «بشو، آنچه که هستی» نیچه تحقق بخشد. اما در تمام ماجرا، نیچه در نامه‌هایش و گفته‌هایش، پرعتاب‌ترین سخنانش را چون تازیانه‌ای بر روح او وارد می‌کند و این دردناک‌ترین حسی است که در تمام کتاب با آن مواجه بوده‌ام.

 

مشخصات اثر:

اروین یالوم. «وقتی نیچه گریست». ترجمه سپیده حبیب. تهران: کاروان، ۱۳۸۲. ۴۶۴صفحه.

 پریسا پاسیار

 
لیسنا